بارها در روزنامه ها خوندیم و یا از اخبار و دور و بریها شنیدیم که میزان سرانه مطالعه در ایران خیلی خیلی پایینه و به زحمت به دو سه دقیقه در روز برسه و تازه اگه مطالعات درسی رو هم به اون اضافه کنیم از پنج شش دقیقه در روز تجاوز نمی کنه!
حالا من اینجا قصد ندارم که میزان این شاخص رو تایید کنم یا مثل کسانی چون وزیر محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی اونو رد کنم و ایرانیهای غیور رو کتابخونتر از این حرفها حساب کنم! اما چیزی که فکر نکنم کسی بتونه رد کنه اینه که ما ایرانیهای دانش دوست و متمدن و مسلمان، مسلماً زیاد به کتاب خوندن اهمیت نمیدیم. در همین راستا امروز برای بنده در پادگان اتفاقی افتاد که بد ندیدم اون رو بنویسم!
داستان از این قراره که امروز یکی از کارمندان شریف و باسابقه پادگان که بنا بر نوشته خودش به درجه بازنشستگی داشت مفتخر می شد، به اتاق اومد و خطاب به فرمانده گروهان گفت: «جناب سروان، این نامه رو بدید مهندس تایپ کنه» در همینجا لازمه تذکر بدم که منظور از جناب سروان رو که گفتم کیه! اما منظور از مهندس بنده بودم! به طور کلی در محیط باحال پادگان افراد به دو دسته کلی کادر و وظیفه تقسیم میشن؛ خوب کادریها که تکلیفشون مشخصه و هرکدوم درجه ای رو دارن و موقع خطاب با ذکر لقب اون درجه خونده میشن مثل: جناب سروان، سرگروهبان، سرکار، امیر و ... . اما پرسنل وظیفه از دوحالت خارج نیستن یا سربازن یا درجه دارن (شامل سرجوخه و گروهبانها) که البته کادریهای بی ادب خیلی وقتها بهشون آشخور هم میگن، و یا مثل ما افسرن یعنی همون ستوان دو و ستوان یکها که بنا بر رسم باید جناب سروان خطاب بشن اما چون برای یه کادری خیلی زور داره که بعد از کلی خدمت تازه موفق شده بشه استوار یا ستوان، ببینه یه جوجه از راه نرسیده ستوان دو یا یکه و باید جناب سروان خطاب بشه، بخاطر همین بجای این لقب به افسران وظیفه مهندس گفته میشه!!! حالا اینکه اون افسر واقعاً مهندسه یه نه یه بحث دیگه هست که اصلاً در نظام مهم نیست! البته من یکی که بیشتر دوست دارم بهم بگن مهندس تا جناب سروان.
خوب انگار زیادی از ماجرای اصلی دور شدم خلاصه این کارمند عزیز بعدش پیش خودم هم اومد و گفت مهندس دستت درد نکنه فقط اینو سریع تایپ کن که واسه تصفیه حساب احتیاج دارم و ازش 14 نسخه پرینت بگیر!
منم نامه رو گرفتم و شروع کردم به تایپ. نامه ای بود که در اون یه لیست بزرگ از متصدیهای سوراخ سنبه های مختلف تیپ و لشکر خواسته شده بود تا در صورت نداشتن بدهی پای اسم خودشون رو امضا کنن (یه چیزی تو مایه های لیست تصفیه حساب از دانشگاه اما خیلی طولانیتر) توی این لیست عریض و طویل 52 تا سمت و نام مربوطه بود که همه به غیر از یکی کاملاً با درج نام و نام خانوادگی و درجه پر شده بود. حالا حدس بزنید که اون یکی که خالی مونده بود مال کدوم قسمت بود... اون جای خالی مربوط به مسئول کتابخونه پادگان بود که این بنده خدا اسمش رو نمی دونست. یعنی این کارمند عزیز در مدت سی سال خدمت خودش نه تنها یکبار هم سری به کتابخونه نزده بوده بلکه حتی هیچوقت کنجکاو هم نبوده تا مسئول اون رو بشناسه! لازمه بگم که تو اون لیست اسامی کسانی دیده می شد که اصلاً مربوط به پادگان ما نبودن بلکه از مقامات لشکر ( که تو یه شهر دیگه هستش) بودن، اما این کارمند شریف همه اونها رو کاملاً می شناخت! چرا؟! چون هر کسی غیر از مسئول کتابخونه منابع و اختیاراتی داشته که احتمالاً بعضی وقتها بدرد ایشون می خورده (برای مرخصی گرفتن، حقوق، استحقاقیها، و ...) اما آشنایی با مسئول کتابخونه چه نفعی می تونسته برای ایشون داشته باشه؟! مثلاً یکی از منافع شناخت کتابدار اینه که به محض اینکه کتاب جدیدی اومد اول به ایشون خبر بده! اما بابا دلتون خوشه ها کی حالا خواست کتاب بخونه!
شاید بشه گفت که این بابا اسم خیلی از بقیه افراد داخل اون لیست رو هم نمیدونسته و از بقیه پرسیده و احتمالاً همینطوری هم بوده اما این فقط فرضیه کتابنخونی ما رو بیشتر تقویت می کنه چون اونوقت گناه نشناختن کتابدار از گردن یه نفر برداشته میشه و به گردن چند نفر میفته!
خوب با توجه به ماجرای فوق که نمونه های اون خیلی خیلی زیاد اتفاق میفته فکر نکنم بشه حتی روی دو دقیقه مطالعه ایرانیها در روز هم حساب باز کرد مگه اینکه مطالعه روزنامه و نامه های اداری و ... رو هم جزء کتابخونی حساب کنیم!
سلام!
نمی دونم بعد از این غیبت صغرا و کبرای ما از دوستان و دشمنان و غریبه ها و آشنایان محترم و محترمه کسی باقی مونده که هنوز منو یادش باشه یا نه! این سربازی بلایی به سر همه زندگی من آورده که بیا و ببین!!! اولش که به امید خدا و فضل امیرالمومنین و عنایات و الطاف ویژه آقا داشتیم با کوله باری از شادی و سرور و خوشی همراه با پایکوبی (جون عمه جونم!) به خدمت مقدس سربازی اعزام می شدیم، خیال می کردم که بعد از گذشت دو ماه و اتمام دوران آموزشی، اگر نه بطور کامل اما تا حدی زندگیم به وضع سابق بر می گرده و می تونم یه مقدار از فعالیتهای قبلی رو پیگیری کنم! اما گذر زمان با نشان دادن یک بیلاخ گنده! و ذکر زهی خیال باطل! و خوراندن زرشک فراوان به بنده، با اقتدار فراوان اثبات کرد که از وقتی که یک جوان بدبخت ناکام ایرانی لباس آشخوری را بر تن می نماید حداقل بمدت بیست ماه (تازه اگر بخت با او یار باشد و اضاف مضافی در کار نباشد!) باید تمامی کار و زندگی خود را رها نموده و دربست نظامی گردد و در خدمت آرمانها و اهداف عالیه و متعالیه نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران که تا کرانه های باختری رود اردن و نوار غزه و لبنان و یکمکی آنورتر هم کشیده شده، باشد!
از گذران اوقات در محیط زیبا و باصفای پادگان همین بس که وقتی از شهر وارد آن می شوی گویا در مکانی قدم نهاده ای که متعلق به امروز نیست و حداقل نیم قرن و یا اندکی بیشتر از هر حیث (چه ظاهر تاسیسات و چه قیافه ها و اخلاق و رفتار انسانها) با عقب افتاده ترین روستاهای کشور فاصله دارد. و در پادگان با افرادی روبرو می شوی که از بام تا شام تنها در فکر زیر آبزنی دیگری و علی الخصوص وظیفه های بیچاره هستند، و اگر وقت اجازه دهد که جز این بیندیشند آنگاه در فکر چگونگی انجام عملیات مخفیانه و جیم شدن از پادگان هستند!
از کار خودم و امثال خودم در پادگان هم این را بگویم که از ساعت هفت صبح که وارد پادگان می شویم تا ساعت چهارده بعداز ظهر که اگر اسرائیل و امریکا قصد حمله نکرده باشند ( و خدا کند که نکنند) از پادگان خارج می شویم، جز نوشتن چند نامه بی سر و ته مطلقاً کار دیگری نداریم و هر پنج دقیقه یکبار به ساعت نگاه می کنیم که ای خدا کی این ساعت دوی لعنتی می رسه تا ما از شر این پادگان لعنتی تر برای 15 16 ساعتی راحت بشیم! و البته همیشه هم باید مواظب باشیم تا خدای ناکرده با دادن کوچک ترین سوتی هفت هشت روزی اضافه مهمان نشویم؛ و در راستای همین امر تا آنجا که ممکن است باید خود را از دید کادری های مافوق پنهان نگه داریم!
از امکانات فوق العاده پادگان هم همین بس که در تمام این تشکیلات، به زحمت شاید بتوان دو سه تا کامپیوتر عهد دقیانوس پیدا کرد؛ و تمامی کارها و محاسبات و مکاتبات به روش دستی از آن نوع که نوح علیه السلام به حساب کتاب انسانها و وحوشی که با خودش در کشتی سوار کرده بود می رسید انجام می شود!
و تمامی این ماجرا آنچنان تاثیر مخربی بر وجود من و امثال من گذاشته و می گذارد که مدتی است اصلاً خودم را از تمام دنیا جدا می دانم و دل و دماغی برای پیگیری امور گذشته ندارم!
به سلامتی سه کس که سحرخیزند: سگ و سرباز و سوپور شهرداری!