تبليغاتX
من کیستم؟ ما کیستیم؟
محلی برای ابراز وجود آزاد و بدون واهمه

چند روز پيش تو يکي از سايتها، فيلمي ديدم که در اون، مامور نيروي انتظامي در نقش نماينده خدا بر روي زمين قصد دستگير کردن دختري رو به جرم بدحجابي داشت. و جالب اينکه اين مامور بي شعور و بي فرهنگ و دهاتي، با استفاده از همون شيوه اي که قصد مبارزه با اون رو داشت سعي در نهي از منکر مي کرد. ايشون در حضور انبوه جمعيت دست دختر خانم رو گرفته بود و با زور مي خواست که دخترک بيچاره رو با خودش ببره. احتمالاً از اين کارش لذت جنسي هم مي برد. چون اين آدمها اينقدر پست هستند که حتي با ديدن لباس زنونه، و مانکن زن هم حالي به حالي مي شن، چه برسه به اينکه دستان يه زيبا روي رو بگيرن. انبوه جمعيت هم که خوب طبق معمول از ترس، جرئت هيچ حرکتي رو نداشتند. فقط پيرمرد ريش سفيد و خوش خيالي به گمان اينکه هنوز هم تو مملکت ما، احترام ريش سفيد و تجربه پير، رعايت مي شه، قصد ميانجي گري داشت که خوب طبيعيه که مامور عزيز که خودش رو نماينده خدا مي دونه، و رسول اسلام بهش دستور داده که با بدحجابي مبارزه کنه، موي سفيد پير مرد رو به هيچ حساب نمي کرد و کماکان بر اجرای تکليف الهي خودش پافشاري مي کرد. حالا خدا مي دونه، که اين آشغالهاي پست و بي خانواده (که تو اين سي ساله به برکت انقلاب اسلامي، و تو اين دو سال و اندي به برکت نور خدا که اينبار در قالب يه عنتر ظهور کرده) وقتي در انظار عموم، دست دختر مردم رو با وقاحت تمام مي گيرن، در خفا چه بلايي سر نواميس مردم مي يارن.

حالا من مي خوام، يه مقدار راجع به معقوليت، و مشروعيت محدود کردن مردم و به خصوص خانم هاي عزيز از نظر حجاب حرف بزنم. چرا که واقعاً برام خنده داره که هنوز در قرن بيست و يک، و در سال 1386 (که البته مزين به نام اتحاد اسلامي و انسجام ملي، يا شايدم بر عکس هست)، و در عصر مدرنيته و بل پست مدرنيته، اينترنت، اطلاعات، اتم، و ... تهي مغزها و ديوانه هايي پيدا مي شن که فکر مي کنن بايد مردم رو با چوب به بهشت فرستاد.

هر شخصي در درون خودش و هويت خودش، قبل از اينکه وابسته به دين، مذهب، مليت، و يا هيچ گروه خاصي باشه يه سري حقوق داره که براي همه يکسانه و بايد رعايت بشه. هيچ کس نمي تونه پاسخ در خور بده که چرا خانمي که دوست نداره حجاب رو رعايت کنه، بايد مجبور به اين کار بشه. حتي اگه همه جامعه، به حجاب اعتقاد داشته باشند، و همشون هم اون رو رعايت کنند. مگه بي حجابي يه خانم چه ضرري مي تونه به بقيه بزنه؟ حالا هر چي هم حجاب رو براي زن، به صدف براي مرواريد تشبيه کنيم، بازم مشکلي حل نمي شه. چون اولاً قياس اشتباست، ثانياً ممکنه کسي بگه اصلاً من نمي خوام مرواريد باشم. همه ما آدمها قبل از ديندار بودن يا نبودن يه سري احتياجات داريم که بايد رفع بشه. آزادي عقيده و بيان و عمل هم جزء همون احتياجاتيه که اصلاً ديني نيست، که بخوايم چارچوب ديني براش تعيين کنيم. در مورد عقيده که جبر اصلاً معني نداره. شما نمي تونيد بزور عقيده کسي رو عوض کنيد. در مورد بيان مي تونيد مردم رو بزور وادار به حرف نزدن کنيد، اما خيلي طول نمي کشه. از نظر عقلي، بيان بايد کاملاً آزادانه باشه، چون به کسي نمي تونه آسيب برسونه، حالا هرچقدر هم که اون بيان ناراست و کژ باشه. اما در مورد کردار و عمل، آزادي بايد تا جايي وجود داشته باشه، که به ديگري آسيب نرسونه. يعني حتي اگه شخصي از نظر مرام و عقيده در جامعه تنهاي تنهاست، ما حق نداريم جلوي اعمالش رو به نام دموکراسي، دين يا هر چيز ديگه بگيريم، مگر اينکه اعمالش ضربه اي به کسي وارد کنه. پس همونطور که مي بينيد، خيلي از اعمالي که به درست يا غلط در دين سفارش شده، و از امور واجب شمرده شده، نبايد در جامعه، الزامي باشه. اگر پاداش و مجازاتي هست، دست خداست، و حکومت حق نداره، که کسي رو به جرم بي حجابي، بي نمازي، شرابخواري، زناکاري (البته در خفا که هميشه هم در خفاست ديگه، کسي در ملاء عام نمياد زنا کنه)، و ... مجازات کنه، يا براي کساني بخاطر رعايت اين مسائل امتيازاتي قائل بشه.

خلاصه اينکه حقوق اوليه هر انساني بايد در تمامي جوامع، اعم از ديني و غير ديني رعايت بشه. اما حتي از نظر ديني هم خيلي از اين مسائل اشتباست و ايراداتي داره، که دفعات بعد راجع بهش صحبت مي کنم. فعلاً شما راجع به هميني که خونديد لطفاً نظر بديد.

ممنون

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/09/07ساعت 9:20 بعد از ظهر توسط کوروش پارسی |

دوستان عزیز امروز شعر بسیار زیبایی از مونا رو براتون می ذارم. وبلاگ بسیار جالبی داره (از مال منم بهتره حتی) حتماً یه سر به وبلاگش بزنید: www.mo0ona.blogfa.com

مي دانيكه من دلواپمي داني كه من دلواپس فرداي خود هستم....

       مبادا گم كنم راه قشنگ آرزو ها را...

            مبادا گم كنم اهداف زيبا را...

                مبادا جا بمانم از قطار موهبت هايت...

                    دلم بين اميد و نااميدي ميزند پرسه ميكند فرياد ...

                            ميشود خسته...

                                             مرا تنها تو نگذاري

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/09/06ساعت 9:51 بعد از ظهر توسط کوروش پارسی |

ای زرتشت به سرزمین های ایران که من اورمزد - آفریدم، به جادوگری بتازند... اینان را پیمان و راستی و آیین نیست و به عهدی که کنند پایبند نیستند... در آن زمان، همه مردم، فریفتار باشند؛ یعنی بد یکدیگر خواهند... سپاس و آزرم نان و نمک ندارند... مردمان تندخو و خُرد، به بزرگی و فرمانروایی رسند. حقیران آواره به حکومت رسند... گفتار فرومایگان، بدگویان، نابکاران و دلقک ها را راست و باور دارند... همه مردم، حریص و ناراست دین باشند... آب رودها و چشمه ها بکاهد و افزایش نباشد. ستور و گاو و گوسفند کمتر بزایند... جوانان و کودکان اندیشناک باشند و از دلشان ،شوخی و بازی و رامش برنیاید... و آزاده و دهقان و بزرگان به درویشی و بیچارگی رسند... ایشان چنان فرمانروایان بدی باشند، که اگر مرد پرهیزگار یا مگسی را بکشند، هر دو به چشمشان یکسان باشد... و پادشاهی به کامه دیو خشم برود... و بسیار شهوت زشت ورزند... زمین لرزه بسیار باشد... پس ایزد مهر به پشوتن بانگ کند: دین مزدا و تخت پادشاهی را دوباره بیارای... و سپس سوشیانت، آفرینش را دوباره پاک بسازد.

زند بهمن یسن

نظر شما درباره این پیش بینی چیه؟ به نظر شما در تاریخ پر فراز و نشیب سرزمین ما، چند بار به واقعیت پیوسته؟ ارتباط این صحبت ها با وضعیت حال حاضر جامعه چیه؟ نظرتون راجع به سوشیانت چیه؟ به نظر شما سوشیانت اسم یه شخصه؟ یا یه رمزه؟ لطفاً نظراتتون رو برام بفرستید تا بقیه هم بدونند. درباره سوشیانت بعداً بیشتر حرف می زنم. اما فعلاً اجازه بدید تا نظرات بعضی ایرانیهای عزیز رو در مورد گذشته خودشون، دین خودشون، و اساطیر و پهلوانان خودشون بخونیم. و ببینیم که بعضی ها چقدر احمقانه فکر می کردند و می کنند. و بهشون بخندیم یا گریه کنیم و دنبال علت باشیم.

«چنین گویند که چون فردوسی را وفات رسید، او را هم در باغ او دفن کردند، و از وفات او همه مغموم و محزون شدند. اما شیخ بزرگوار ابوالقاسم کرگانی که شیخ المشایخ آن روزگار بود، به نماز جنازه حاضر نگشت و گفت: مردی حکیم و زاهد، ترک سیرت خود کرد و عمر در سخن بددینان و آتش پرستان و اسماء باطل و افسانه های باطل بگذرانید؛ بر چنین کس نماز نکنیم.»

« مدح گبرکان خواندن، بدعت و ضلالت است. و حکایت بی اصل در مورد رستم و سرخاب (سهراب) و اسفندیار و کاووس و زال و غیره، رد می باشد بر شجاعت و فضل امیرالمومنین، و هنوز این بدعت باقیست»                                                [عبدالجلیل رازی- النقض]

«بدترین روایت ها روایت دروغ است، بلکه قصه های راستی که لغو و باطل باشد، مانند شاهنامه و غیر آن از قصه های مجوس و کفار، و بعضی از علما گفته اند که حرام است»

[محمد باقر مجلسی- عین الحیوت]

بد نیست بدونید که این علامه مجلسی عزیز همون کسیه که کتاب پربار بحارالانوار رو نوشته که هر چی حدیث امروزه می شنوید از اون کتاب  استخراج می شه. و همون کسیه که بعضی ها خواب دیدن که با پیغمبر نشسته سر یه سفره و بقیه پیامبرها هم نوکریش رو می کردند. ایشون در عهد صفویه زندگی می کرده و در یکی از کتابهاشون که اسمش رو یادم رفته نوشته که « در احادیث و روایات، آمده است که حکومت صفویه آنقدر ادامه پیدا می کند تا آخرین شاه، حکومت را به امام زمان تحویل دهد.» حالا الان یه سیصد سالی هست که صفویه گورشون رو گم کردند و رفتند اما هنوزم که هنوزه امام زمان تشریف نیاوردند. (البته بعد از انقلاب شکوهمند اسلامی، یه حدیث نوتر و توپ تر پیدا شد، که توش نوشته انقلاب شکوهمند اسلامی تا زمان امام زمان ادامه پیدا می کنه. بعد امام زمان میاد میبینه بابا ای ول اینا چه حکام خوبی هستند، اینه که دیگه روش نمی شه حکومت رو از اینا پس بگیره و می ره پی کارش) در ضمن نصف ادعیه و روایاتی که تو مفاتیح الجنان نقل شده از همین آقای محمد باقر مجلسی نقل شده. حالا شما ببینید، آدمی به این خرفتی و احمقی، چقدر می شه به دینی که به مردم تحویل می ده و به احادیث و روایاتش اعتماد کرد.

نظر بدید بد نمی شه ها!!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/09/05ساعت 7:22 بعد از ظهر توسط کوروش پارسی |

سلام

الان سه چهار سالیه که تعدادی برنامه ها و سریالهای مناسبتی توسط سیمای جمهوری اسلامی ساخته می شه، و مخصوصاً در ایام مبارک ماه رمضان به خورد مردم داده می شه. اولین نوع از این سریالها -که دیگه همشون ماورایی شدند و با امور متا فیزیکی سر و کار پیدا کردن- سریال «او یک فرشته بود» (یا شاید بهتره بگم اولین سریالی که من دیدم)، هرچند دیدن این سریال دست کم از این نظر که با بقیه سریالها فرق داشت خالی از لطف نبود، اما مثل همه چیزه دیگه، ساختن چنین سریالهایی هم به یک کلیشه مسخره تبدیل شد، و در سالهای بعد هم شاهد ساخت سریالهایی با مضامین مشابه و قصه تکراری بودیم، و عجب اینکه مردم فهیم و همیشه در صحنه ما هم همیشه استقبال خوبی از این برنامه ها دارند. و جالبتر اینکه برنامه سازان برای اینکه مشتری هاشون رو از دست ندن، هر سال سعی می کنند از هنرپیشه ها و دست اندرکاران قابل تر و ماهرتری برای تولید آثار مسخره شون استفاده کنند. مثل این می مونه که شما بزرگ ترین معمار دنیا رو برای طراحی یک طویله به خدمت بگیرید.

مضامین این سریالها هم که همش تکراریه، شیطانی که یه بار در قالب یه زن تشریف می یاره و بار دیگه در قالب یه مرد، و از این جور چیزها. اما انگار به پخش چنین برنامه هایی در ماه مبارک رمضان هم قانع نشدند، چون همین الان سریالی با نام «حلقه سبز» از شبکه سه سیما داره پخش می شه، که اتفاقاً کارگردانش هم ابراهیم حاتمی کیاست، گویا دیگه هر چی سعی کرده نتونسته هیچ داستان امروزی رو با جنگی که 20 ساله تموم شده پیوند بده و ایشون هم زده تو خط ماورا، و متافیزیک و ... .

حالا بماند که می شه ساخت چنین سریالهایی رو از نظر فنی به نقد کشید که چرا مثلاً موهای پیربابا رو برای عمل نتراشیدند؟ یا چطور الیاس شیطان بدون موبایل تماس برقرار می کرد؟ و ... ، که من برای نقد فنی اصلاً تخصص ندارم. و بماند که آیا تصویر شیطان به این صورت، حتی با دین آقایان هم قابل قبول هست یا نه، و بماند که چطور می شه یه خانم دکتر روح کسی رو که نمی شناسه نه تنها ببینه، که باهاش زندگی هم بکنه، و چرا اون روح اینقدر دیوانست. همه اینها بماند.

چیزی که من می خوام بگم از یه دید دیگست. اونم اینه که چطور می شه که در جامعه ای هر سال 2 3 تا از این سریالها تولید بشه، یه بارش حداقل برای تنوع هم که شده هیچ مشکلی نداره، اما وقتی کار هر روز یه عده تولید این سریال ها بشه و همه ملت هم استقبال کنند از پخشش حتماً یه مشکلی هست.

به نظر من نوع فیلم هایی که در یک جامعه ساخته و پخش می شه و با استقبال مردم هم روبرو می شه، تا اندازه ای می تونه بازگو کننده مرام، عقاید و رفتار کلی حاکم بر اون جامعه باشه. پس وقتی می بینیم که سریالهای ما همش دیوونه بازی شده به این معنیه که ما خودمون هم دیوونه شدیم. جامعه ای که ارتباطش رو با واقعیت روز دنیا از دست داده، برای خودش بیست و پنج هزار تا دشمن خیالی درست کرده، انزوا رو انتخاب کرده، درهای اطلاعات بروش بسته شده، و از همه مهم تر افسارش رو به یه مشت دیوونه زنجیری سپرده، بهتر از این نمی شه. چنین جامعه ای دیوانه شده و سریالها و فیلمهایی هم که می پسنده خاص خودشه. البته این مقوله در تمامی ابعاده نه فقط در ساخت سریالها. رانندگی ما، درس خوندنمون، کار کردنمون، ازدواجمون، همه چیزمون دیوونه بازیه.

مردمی که بشینند، با علاقه نگاه کنند که حسن گلاب دیوونه داره چه غلطی می کنه و قراره قلبش به کی برسه اسمشون چیه؟ پس اتفاقاً حاتمی کیا درست تشخیص داده که برای این مردم باید چه فیلمی رو بسازه تا بتونه اسم خودش رو بیش از پیش تو اذهان ثبت کنه و از این نظر باید بهش دست مریزاد گفت. شما نگاه کنید همین کارگردانهای عزیز تا 15 سال پیش فقط در مورد انقلاب و ساواک و شاه و خمینی و این حرفا فیلم می ساختند، چرا چون مخاطبشون انقلابی بود. بعد که دیدن مردم از انقلاب سیر شدن و رفتن تو خط جنگ فیلمهای دفاع نا مقدس شروع شد. دیگه هر بابایی که هر قصه ای داشت، یه جوری پای قهرمان رو به جبهه می کشوند تا فیلمش اعتبار داشته باشه. اینه که شما مجنون و لیلی و جاهلای سر کوچه و زاهد و عارف و همه و همه رو تو جبهه زیارت می کنید. بعدها که حال مردم از جبهه و جنگ هم به هم خورد اومدن تو خط سیاست و آزادی و چپی بازی و خاتمی و گفتگو و دموکراسی و ... . اما حال مردم از اینها هم به هم خورد و وقتی دیدن مردم بی خیال و باری به هر جهت و احمق و دیوونه شدن حالا وقتشه که با حسن گلاب مردم رو سرگرم کنن.

جالب این که در نقد و بررسی سریال «اغما» بر میدارن 2 تا آخوند از خدا بی خبر و یه استاد دانشگاه دیوونه رو هم می یارن تا برای مردم از شیطان صحبت کنن، و به مردم توصیه کنن که اگه شیطان رو دیدید سریعاً با پلیس 110 تماس بگیرید.

خلاصه کلام اینکه وقتی مردم دیوانه بشند باید بشینند و از حسن گلاب رسم زندگی بیاموزند و از رقاصه ای کره ای بنام یانگوم رسم پایداری و تلاش.

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/09/05ساعت 0:8 قبل از ظهر توسط کوروش پارسی |

باز هم سلام به همه شما عزیزانی که از وبلاگ من دیدند می کنید!

خوب امروز می خوام راجع به سومین موهبت الهی صحبت کنم که در نهاد همه انسانها هست، و با توجه هرروزه به اون و استفاده صحیح، می تونیم به آدمهای موفق و تاثیر گذاری تبدیل بشیم. البته یه چیزی رو بهتره تا یادم هست همین الان بگم.

اونم اینه که منظور از موفقیت و تاثیرگذاری این نیست که یه آدم موفق حتماً باید خیلی خیلی ثروتمند باشه، یا خیلی مشهور باشه، و خلاصه اینکه حتماً موفقیتش یه نمود بیرونی داشته باشه. بلکه انسانی موفقه که اولاً آرامش و امنیت درونی داشته باشه، و از زندگیش راضی باشه، هدفمند باشه و تلاش کنه، و توی زندگی بقیه (این بقیه می تونه داداشت، خواهرت، پدر و مادرت، همسرت و ... باشه) تاثیر مثبت بذاره.

خوب حالا بهتره تا راجع به سومین موهبت، یا چهار هوش صحبت کنم. استفان کاوی طی مطالعات و پژوهشهایی که داشته نتیجه گرفته که ما آدمها، چهار تا هوش داریم که اگه می خوایم در تمامی جنبه های زندگیمون تعادل کسب کنیم باید به پرورش هر چهار تا توجه کامل داشته باشیم. این چهار هوش عبارتند از: 1- هوش جسمانی 2- هوش عاطفی 3- هوش ذهنی و 4- هوش معنوی. وقتی ما از هوش و ضریب هوشی صحبت می کنیم معمولاً منظورمون همون هوش ذهنیه. اما ثابت شده، و هممون هم به تجربه می دونیم که داشتن ضریب هوشی بالا به تنهایی نشانه موفقیت نیست. چه بسیار بودند و هستند نوابغی که تو زندگیشون هیچی نشدند؛ و در مقابل خیلی ها هم هستند که با وجود نداشتن بهره هوشی بالا، اما تونستند در زندگیشون به آدمهای موفقی در همه جنبه ها تبدیل بشند. دلیلش هم اینه که بین ضریب هوشی و موفقیت و عظمت شخصی رابطه زیادی وجود نداره. و ثابت شده که داشتن هوش معنوی و عاطفی بالا و تقویت کردنشون تاثیر بیشتری در شکل گیری زندگی انسانها داره. حالا اجازه بدید تا خیلی خلاصه راجع به این چهار هوش صحبت کنم.

هوش جسمانی: هوش جسمانی یعنی توانایی جسم ما برای انجام دادن امور روزمره. مثل گردش خون، دفاع از بدن در برابر بیماریها، تنفس، هضم غذا و ... . برای تقویت هوش جسمانی راههای زیادی وجود داره که خوب من نمی تونم خیلی راجع بهش صحبت کنم اما چیزهایی که در این مورد شنیدم و یا خوندم شامل استراحت کافی، تغذیه مناسب و متعادل، و ورزش می شه. داشتن جسم سالم و خوب مسلماً روی تقویت سایر هوشها و جنبه های وجودی تاثیر بالایی می ذاره و بخاطر همینم هست که هر انسان عاقل، باید به فکر سلامتی جسم خودش باشه تا بتونه روح و ذهن و عاطفه رو هم سالم تر نگهداره.

هوش ذهنی: هوش ذهنی توانایی استدلال، تفکر انتزاعی و قدرت حل مساله است. که همه ما با این نوع هوش آشنایی داریم. و مسلماً داشتن هوش ذهنی بالا می تونه به ما در حل مسائل و مشکلات منطقی زندگیمون و داشتن شغل مناسب یاری کنه. روشهای تقویت این هوش شامل مطالعه، تفکر منطقی، تحصیل و تدریس، و نوشتن نظرات خود می شه.

هوش عاطفی: هوش عاطفی به توانایی شناخت خود و حالت های خود، برقراری ارتباط موفق و دوستانه با دیگران، حل مشکلات عاطفی و برخورد با اونها گفته می شه. محققین عقیده دارند که برای داشتن زندگی و شغل موفق باید بیشتر از هوش ذهنی به این هوش توجه کرد. برای تقویت این هوش لازمه که خودآگاهیمون رو تقویت کنیم. یعنی خودمون رو بهتر بشناسیم و سعی کنیم تا با مطالعه و تمرین، منش و شخصیتمون رو بازسازی کنیم.  همچنین نوشتن هم به تقویت این هوش کمک می کنه.

هوش معنوی: می تونیم این هوش رو با وجدان یکی بگیریم. در واقع داشتن هوش معنوی به ما مقصد و مسیر زندگیمون رو نشون می ده، و خوب و بد امور رو با توجه به اونه که می تونیم تشخیص بدیم. در واقع معنا و مفهوم و علت وجودی ما رو هوش معنوی مشخص می کنه. با تفکر درباره هستی، با نیایش و مراقبه و انجام امور مذهبی مثل نماز و روزه (البته از نوع با توجهش) می تونیم این جنبه رو تربیت و پرورش بدیم.

لازمه بدونید که هوش معنوی در واقع راهنمای سه هوش دیگه هست و مسیر اونها رو مشخص می کنه.

همچنین این هوشها ذاتی نیست بلکه می تونیم اونها رو پرورش بدیم. در ضمن برای داشتن زندگی خوب باید به همه اونها توجه بشه.

جالبه که این نظرات با نظر ادیان مختلف هم تطابق داره. مثلاً در دین زردشتی اعتقاد بر اینه که وجود هر انسان از چهار بخش تن، جان، روان، و فروهر تشکیل شده. یه بار هم من حدیثی رو شنیدم که فکر کنم از حضرت محمد صلی الله علیه و آله بود (البته مطمئن نیستم)، مضمون اون حدیث اینه: قسمتی از اوقات هر روزه خودتون رو به کار، قسمتی رو به عبادت، قسمتی رو به خانواده، و قسمتی رو به تفکر اختصاص بدید. همونطور که از مطالعه این دو نظر می شه استخراج کرد، تمامی ادیان و پیامبران به انسان توصیه کردند که برای کمال باید به هر چهار بخش وجود خودش اهمیت بده.

برای آشنایی بیشتر با هوش عاطفی من یه کتاب خوب سراغ دارم که به شما هم توصیه می کنم بخونیدش: «هوش عاطفی» اثر «دانیل گولمن».

خوب دیگه اینم از سه موهبت الهی و چهار هوش.

امیدوارم که حرفهام قابل خوندن و مفید باشهو امیدوارم که شما هم در ارائه مطالب مفید بهم کمک کنید.

ممنون از همه تون

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/09/04ساعت 12:38 بعد از ظهر توسط کوروش پارسی |

سلام

خوب دفعه پیش راجع به اولین موهبت الهی که در وجود انسان نهاده شده و پذیرش یا عدم پذیرش اون می تونه ما رو به انسانهایی کاملاً متفاوت تبدیل کنه صحبت کردم. و قرار شد که اینبار راجع به دومین موهبت الهی، یا اصول صحبت کنیم.

همه ما تقریباً با واژه اصول آشنایی داریم. ما به گزاره ای اصل می گیم که بدیهی باشه. در واقع، اصول، گزاره هایی هستند که اونقدر شیوا و بدیهی و عینی و ملموس هستند که احتیاج به اثبات ندارند. مثلاً همه ما بدون اثبات می پذیریم که عدد 2 با 2 مساویه. هرچند ذهن ناآرام و جستجوگر یک فیلسوف می تونه حتی حقانیت اصول رو هم زیر سوال ببره و در موردشون پرسش داشته باشه، اما در ذهنیت عامه اینطور نیست و شما تقریباً کسی رو نمی بینید که مثلاً اصل عدالت، انصاف، مهربانی، و خیلی چیزهای دیگه رو قبول نداشته باشه. ذکر این نکته هم لازمه که گه گاهی شک کردن راجع به اصول به ظاهر حقیقی و بدیهی هم بدک نیست. مثلاً اگه انیشتین تو حقیقی بودن قوانین نیوتونی شک نمی کرد، نسبیتی هم به وجود نمی اومد، یا اگه رفرمیستها تو اروپا در حقانیت اصول کلیسا شک نمی کردند، خوب شاید حالا حالا ها زیر یوغ جهل و حماقت مونده بودند.

و البته یادتون باشه که گفتیم اصول معمولاً خیلی بدیهی و جهانی و غیر قابل بحثند. همین فلاسفه کنجکاو هم یه سری اصول رو بدون اثبات می پذیرند و اصلاً از همین اصول برای سنجش بقیه گزاره ها استفاده می کنند؛ مثل اصل علت و معلول. تا حالا دیدید کسی بیاد و خود این اصل علت و معلول رو زیر سوال ببره؟ نه چرا؟ چون از اول پذیرفته شده. چون بشر همیشه دیده که هر پدیده ای علتی داشته. اما از خود این اصل برای اثبات سایر قوانین استفاده کرده. پس اصول چیزهایی نیستند که مورد داوری قرار بگیرند بلکه اونها معیارهایی برای داوری در مورد سایر امورند.

ضمناً اصول، فراگیر، مطلق، و جهانی هستند. یعنی برای بشر حال حاضر و در این مکان همونقدر صحیحند که برای بشر ده هزار سال پیش در غارها صحیح بودند. اصول ثابت و تغییر ناپذیرند. بقول یه نویسنده که اسمشو یادم نمیاد ما نمی تونیم قانون رو بشکنیم (چون قانون اصلاً شکستنی نیست) بلکه ما خودمون رو در برابر قانون می شکنیم. (حالا با توجه به این تعاریف شما می تونید نظر بدید که تئوری ولایت فقیه و خیلی چیزهای دیگه اونطور که طرفدارانش می گند واقعاً یه اصله یا یه گزاره؟).

خوب با توجه به تعاریفی که به ذهنم در مورد اصول رسید، حالا می ریم به سراغ رابطه اصول و منش و شخصیت انسانی از دیدگاه آقای استفان کاوی.

استفان کاوی عقیده داره که اصولی جهانی، ثابت، و عینی و خارجی (و نه زاییده ذهن ما) بر جهان و بر ما و بر روابط ما حاکمه. و نتایج رفتارهای ما رو اصول مشخص می کنند. مثل اصل جاذبه که یه واقعیت ثابت خارجیه. شما چه قبولش بکنید و چه انکار، فرقی تو اصل موضوع نداره، اگه خودتون رو از طبقه دهم پرت کنید در هر دو صورت جاذبه عمل می کنه. حالا شما هرچقدر هم خوش بین باشید و با مثبت اندیشی ایمان داشته باشید که نه جاذبه ای در کار نیست، هر چه هست زاییده ذهن ماست بازم موقعی که به زمین می خورید صدای خورد شدن استخونهاتون رو می شنوید. هرچقدر هم تلاش و پشتکار داشته باشید تا در برابر اصول بایستید فقط وقتتون رو هدر می دید. ایشون بیان می کنه حتی کسانی که ادعا دارند که تمامی ارزشهای اجتماعی و انسانی از مقولات اعتباری و قراردادی هستند، و واقعیت خارجی ندارند، در عمل ادعای خودشون رو لگدکوب می کنند. مثلاً ممکنه در حرف از ذهنی و قراردادی بودن عدالت صحبت کنند، اما به محض اینکه شما با اونها رفتار بد می کنید، صداشون در میاد که چرا منصف نیستی؟ در ضمن ما در انتخاب رفتارمون آزادیم که مطابق اصول باشه یا نباشه، اما وقتی عملی رو انجام دادیم، دیگه از حیطه اختیار و قدرت ما خارج می شه و اینجاست که اصول حاکم می شند. یعنی نتیجه رفتار ما رو نه ذهنیت ما، که اصول، تعیین می کنند. اگر شما از طبقه دهم یک ساختمون پریدید پایین، نمی تونید وسط راه تصمیمتون رو عوض کنید. پس ما در انتخاب رفتارمون آزادیم ، اما نتیجه رفتارمون مطابق اصول تعیین شده است. در واقع این می تونه همون جوابی باشه که خیلی از فلاسفه دیندار در پاسخ به سوالاتی در زمینه اختیار و قضا و قدر دادند.

نکته دیگه اینکه رفتارهای ما رو ارزشهای ما تعیین می کنه. یعنی هر فرد مطابق ارزشهاش زندگی و رفتار می کنه. حتی آدمهای شرور و جانی هم برای خودشون یه سری ارزشها رو دارند و مطابق اونها زندگی می کنند. ارزشها معمولاً شخصی، ذهنی و نسبی هستند و به درک ما از حقایق و اصول بستگی دارند. یعنی به برداشت و تلقی ما از حقیقت و الگویی که از دنیا داریم وابسته هستند. حالا ربط این ارزشها با اصول چیه؟ همونطور که گفتم رفتارهای ما از ارزشهامون ناشی می شه. اما نتیجه همین رفتارها در دست اصوله که اونا دیگه خود حقیقتند. پس ما بعنوان یک انسان باید ارزشهامون رو مطابق و عین اصول انتخاب کنیم تا بتونیم زندگی لذت بخش و با معنایی داشته باشیم. وگرنه بالاخره یه جا تو زندگیمون کم می یاریم و همیشه دنبال گم شده ای هستیم.

پس دومین موهبت الهی یا اصول، به ما می گه که اگه می خوای آدم بشی (یا باشی) بدون که : ارزشها همان اصول هستند.

اما این اصل تو بقیه مکاتب و توسط بقیه اندیشمندان هم در زمانهای مختلف با بیانهای متفاوت اومده. مثلاً در تعالیم زرتشت هم آمده که دوزخ و عذاب دنیوی و اخروی چیزی جز نتیجه منطقی رفتارهای ناپسند ما نیست. علامه طباطبایی هم در آثار خودشون همین نظر رو دارند. مثلاً ایشان در تفسیر این آیه که «کسانی که مال یتیم می خورند، در حال بلعیدن آتش هستند» اینطور نظر می ده که معنی این آیه اونطور که در لحظه اول به ذهن ما می رسه این نیست که کسی که مال یتیم می خوره، اون دنیا خدا بهش آتیش می ده نوش جان کنه تا حالش جا بیاد دیگه از این غلطا نکنه! بلکه اون فرد همین الان، داره آتیش می خوره، ولی به دلیل حجابی که جلو چشمش رو گرفته نمی تونه اینو ببینه. منتها در لحظه مرگ که حجاب کنار رفت تازه می فهمه که چه کاری کرده.

خب اینم راجع به دومین موهبت الهی که اگه می خوایم موفق باشیم ناچاریم انتخابش کنیم. باقی مطلب باشه برای دفعه بعد

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/09/03ساعت 11:16 بعد از ظهر توسط کوروش پارسی |

سلام

امروز می خوام راجع به ابعاد وجودی انسان صحبت کنم. خوب مسلماً هر کس اگه بدونه که چه نیازها ، محرک ها و انگیزه هایی تو وجودش هست بهتر می تونه برای زندگیش برنامه ریزی کنه، و طوری زندگی کنه که بیشترین رضایت رو داشته باشه. البته این صحبت ها رو من از خودم درنیاوردم بلکه اونها رو از لابلای کتابهای «استفان کاوی» بیرون کشیدم. هرچند ایشون خودشون هم ادعا ندارند که این جنبه های وجودی رو ایشون، اولین بار کشف کردند، بلکه اظهار می کنند که تقریباً تمامی ادیان، و آدمهای موفق به وجود این جنبه ها باور داشته و دارند، و نقش خودشون رو بیشتر یک تشریح کننده می دونند تا یک مبدع.

بگذریم از دید استفان کاوی هر انسان سه موهبت الهی رو در وجود خودش داره، که باید بهشون توجه کنه و قدر اونها رو بدونه.

اولین موهبت، قدرت انتخاب و اختیار انسانه، به این معنی که ما عاملیم، و بیش از اینکه تحت تاثیر و سیطره عوامل بیرونی باشیم، سازنده اونها هستیم (البته به این شرط که بهش توجه داشته باشیم) از نظر ایشون در دنیای ما حتی در بدترین و دیکتاتور مابانه ترین نظامها (مثل نظام مقدس جمهوری اسلامی) انسان قدرت انتخاب داره. میان محرک و پاسخ فاصله ای است که اون فاصله بزرگترین قدرت ما، یعنی آزادیه. هیچ کس نمی تونه این آزادی رو از ما بگیره و مادامی که ما زنده ایم، این خودمون هستیم که تصمیم می گیریم در برابر حوادث -هر چند بسیار تلخ- چه رفتار و پاسخی داشته باشیم. و همین انتخاب های کوچک و روزمره ما انسانهاست که معنای زندگی و دلیل بودنمون رو می سازه. برای اثبات این مدعا، ایشون «ویکتور فرانکل» رو مثال می زنه، -یک روانکاو یهودی که در جنگ جهانی دوم به اسارت نازیها دراومد و همه افراد خانوادش غیر از خواهرش رو در کوره های آدم سوزی هیتلر از دست داد- (البته جناب دکتر احمدی نژاد جديداً با بهره گیری از انوار الهی و قدسی و با همکاری ستاد نیروهای غیبی وابسته به بسیج! ثابت کردند که اینا همش حرفه. یهودیا از خودشون درآوردند، اصلاً ما رفتیم دیدیم بابا هیتلر بیچاره تو اون کوره ها سیب زمینی کباب می کرده منتها چون سیب زمینی ها رو از زمین یهودیا می دزدیده یهودیا هم آتیش گرفتن و این چرندیات رو ساختند، اصلاً هیتلر کیه؟ همچین کسی تو تاریخ نداریم! این همش توطئه استکبار برای از بین بردن وحدت مسلمینه. اون موقع فقط یه رضا قلدر بود که اونم تو ایران به ما نماینده های خدا زور می گفت و ...) بهر حال این آقای فرانکل با وجود این همه شداید و شکنجه هایی که می کشیده اما یه روز متوجه می شه که هنوز اصلی ترین و مهم ترین قدرتش رو داره. و اون قدرت آزادیه. حالا شما شاید بگید که این بابا زیر شکنجه کجا آزادی داشته؟ «استفان کاوی» می گه که آزادی و انتخاب با اختیار فرق داره. مثلاً ما اختیار رفتن به کهکشانهای دوردست رو در حال حاضر نداریم (البته گویا بعد از انرژی هسته ای دانشمندان بلاد پارس به کهکشانها هم می رن!) اما آزادیم که بهش فکر کنیم. به همین ترتیب فرانکل هم تو اون شرایط نکبت بار اختیار فرار از زندان و شکنجه رو نداشت اما آزاد بود تا رفتارش رو نسبت به اونها تعیین کنه. و تصمیم گرفت بجای تسلیم و خواری و ذلت و مرگ یه الگو برای همبندانش بشه. و با حفظ روحیه و دعا تونست دوام بیاره و باعث دوام آوردن خیلی ها هم بشه. حتی تونست خیلی از زندانبانها و نگهبانها رو تحت تاثیر خودش قرار بده. چرا؟ فقط به این دلیل که باور کرد که آزاده و کسی نمی تونه آزادیش رو ازش بگیره.

مسئله مهم در این زمینه اینه که کسی منکر تاثیر عوامل محیطی و تربیتی در رشد آزادی و تقویت فضای بین پاسخ و محرک نیست. مسلماً کسانی که در کودکی از عشق بی قید و شرط بهره مند بودند آزادی بیشتری در انتخاب رفتارهاشون دارند. اما راه به بقیه هم بسته نیست. تنها راه بزرگ تر کردن این فاصله و کنترل بهتر زندگی، توجه و تقویت این فاصله است. خیلی ها با اینکه تربیت و محیط خوبی داشتند اما چون مهار زندگیشون رو بدست نفسشون دادند، کم کم این فاصله رو از بین بردند و کنترل زندگیشون رو بدست وقایع و شرایط دادند. اما کم نبودن کسانی که با وجود اینکه در ابتدا از نظر ژنتیکی و محیطی شرایط افتضاحی داشتند ولی با توجه کردن و تربیت خودشون کم کم این فاصله رو بزرگتر کردند.

خوب این اولین موهبت. دو تای دیگه رو هم بعداً می نویسم الان دیگه خسته شدم. شما هم فقط نخون!!!! اولاً یه نظری هم بذاری بد نیست، یه دلگرمیی، شکایتی، فحشی، ... . ثانیاً بجای گشتن تو نت یه کم هم کتاب بخونی بد نیستا! مثلاً همین کتبهای «استفان کاوی» مثل «هفت عادت مردمان موثر»، «عادت هشتم»، «انسانهای موثر» و ... . به امید دیداری دوباره.

موفق باشید.

+ نوشته شده در جمعه 1386/09/02ساعت 12:25 بعد از ظهر توسط کوروش پارسی |

 

ای مردم بهترین گفته ها را به گوش بشنوید.

با اندیشه روشن به آن بنگرید؛

سپس هر مرد و زن از شما راه نیک و بد را با اختیار برگزینید.

 پیش از فرارسیدن روز واپسین، همه به پا خیزید، و در گسترش آیین راستی بکوشید.

 

نتیجه هویتی که من از این سخنان، گرفتم اینه که در فلسفه زرتشت انسانها همه و همه (از مرد و زن) مختارند تا خودشون راه خودشون رو پیدا کنند، و هویت و معنای زندگیشون رو کشف کنند. کسی هم نمی تونه و نباید به زور مردم رو وادار به حرکت در مسیری که خودش دوست داره (ای کاش خودشون لااقل این مسیر رو دوست داشتن، مشکل بزرگ اینه که مردم رو وادار به کارهایی می کنند که خودشون هم از اون کارا متنفرند) بکنه.

وقتی آدم این صحبتها رو می خونه و با دین مبین اسلام (البته اسلام آقایان حکما)مقایسه می کنه بعضی وقتها هزارتا لعنت به سعدوقاص و امثالهم می کنه که ما رو با زور شمشیر و تهدید به اسارت نوامیسمون مسلمان کردند. به قول نظامی گنجوی:

جهان زاتش پرستی شد چنان گرم      که باد از این مسلمانی تو را شرم

کجا آن عدل و آن انصاف سازی          که با فرزند این سان رفت بازی

مسلمانیم ما او گبر نام است                 گر این گبری مسلمانی کدام است

البته همین الان بگم که من خودم یک مسلمان معتقدم. اما هنوز هم کسی نتونسته به من بگه که ملتی که خودش دین به این خوبی داشته چرا باید به زور مسلمان می شده. تازه کاش اسلام حقیقی بهمون می رسید نه اسلام فقهی و قشری و آخوندی

                                                                           تا دیداری بعد خدانگهدار

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/01ساعت 8:52 بعد از ظهر توسط کوروش پارسی |

نظر ویدا: طرز بینش جالبی دارید... و البته منحصر به فرد.
وقت نکردم تمام مقالتونو بخونم... نصف و نیمه خواندم.
بنظر من هویت کلمه ای هستش که در حال حاضر با توجه به رنگ پذیری فرهنگها از هم تغییر معنا داده....البته نه زیاد اما میشه کاملا حس کرد که هویت آدمها در هر منطقه ای ، کماکان دستخوش تغییر شده....
موفق باشید.

نظر من راجع به نظر شما:

اولاً اینکه وقت نکردید مقاله منو بخونید یعنی چی؟ احتمالاً فقط وقت کردید قسمت "درباره وبلاگ" رو بخونید. هرچند تو این دنیای بی حالی همینم جای شکر داره.

اما در مورد معنای هویت نظر شما از دید ما هم کاملاً صحیحه. حتی بهتره بگیم نه فقط معنای هویت از فرهنگی به فرهنگ دیگه تغییر می کنه بلکه اصلاً هر آدمی می تونه، هویت خاص خودش رو داشته باشه. اما بعضی از اصول هم وجود داره که ربطی به زمان و مکان خاصی نداره و همیشه در مورد همه افراد صادقه.

در نهایت امیدوارم که همه شما با حضور همیشگی خودتون، فضای این وبلاگ رو پررونق تر کنید.

 ممنون

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/01ساعت 8:32 بعد از ظهر توسط کوروش پارسی |

 

 

آنچنان زندگی کن که خرد رسا به تو گوید؛ نه آنکه جامعه دروغین می پسندد.

 (زرتشت)

دوستان عزیز سلام

مدتها بود که دلم می خواست (و می خواد) که چند نفر پیدا کنم تا بتونیم با همدیگه راجع به چیزهایی که دوست داریم و فکر می کنیم مهمه صحبت کنیم؟ بخاطر همین تصمیم گرفتم این وبلاگ رو بسازم. دلیل اسمش (هویت) هم اینه که فکر می کنم در جامعه ما با اینکه درباره هویت خیلی صحبت می شه، اما کمتر کسی هم هست که بدونه کی هست؟ کی بوده؟ کی می خواد بشه؟ یا اصلاً کی باید بشه؟ هر چی هست بیشتر مزخرفاتیه که یه عده مقلد معربد (بقول دکتر سروش) دارن تحویل مردم می دن. و ای کاش به همین حد راضی بودن، می خوان مردم رو بزور وادار به داشتن هویتی بکنن که خودشون می گن. همین الان تلویزیون یا رادیو رو روشن کنید؛ یکساعت نمی گذره که
می تونید صحبت ها و برنامه هایی بسیار شیک و پیک و البته تهوع آور راجع به هویت و انواع و اقسام اون مثل هویت اسلامی، هویت جامعه، هویت جوان، هویت خدایی، هویت مذهبی ملی (بخوانید مذهبی مذهبی) هویت زنان مسلمان، هویت مردان مسلمان، و هزار و یک قسم هویت دیگه ببینید.

اما این وسط هیچ کس نمی گه و نمی پرسه که اصلاً هویت چی هست؟ ذاتییه یا اکتسابی؟ اگه اکتسابیه، باید انتخابش کرد؛ یا باید برات انتخابش بکنند، و بعد با انواع روشهای دموکراتیک و مسالمت آميز و انسان دوستانه (مثل کتک و توهین و زور و شکنجه) اونو به خوردت بدن. اصلاً بعضی امیال حتی از نوع حیوانیش- که حتماً هم جزء هویت ماست، با اونا باید چکار کنیم؟

بگذریم: بهر حال من می خوام تو وبلاگم راجع به این مسائل صحبت کنم. اما خواهش می کنم شما هم کمکم کنید. منظورم هم این نیست که فقط حرفهای فلسفی بزنیم، هر چند اونها هم لازم هستند. اما شما هرچی که دوست دارید راجع به خودتون، زندگیتون، شرایط خودتون و مملکتتون، و شکایتهاتون بگید تا ثبت بشه. می تونید راجع به هویت و منش و شخصیت انسان آرمانی و کامل از دید روانشناختی صحبت کنید. می تونید راجع به هویت تاریخی ما ایرانیها صحبت کنید (که اتفاقاً به این یکی خیلی محتاجیم). می تونید از نامردمیهایی که برای تغییر دادن ماها استفاده می شه صحبت کنید. می تونید راجع به بعضی جنبه های وجودی ماها که تو این مملکت بدست خودمون و خانواده و جامعه و حکومت سرکوب می شه صحبت کنید مثلاً راجع به فواید چت! و خلاصه می تونید راجع به هر چی که دل تنگتون می خواد صحبت کنید. منم قول می دم که جز حرفهای رکیک بقیشو بذارم تو وبلاگم حتی اگه با نظر خودم جور نباشه.

در ضمن اسم من کوروش پارسی نیست. منم مثل خیلی از شماها متاسفانه یه اسم عربی دارم. به این دلیل، این اسم رو انتخاب کردم که کوروش کبیر بزرگترین سمبل و نماد هویت ایرانیه. از اینکه این وبلاگ رو انتخاب کردید متشکرم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/01ساعت 2:52 بعد از ظهر توسط کوروش پارسی |