تبليغاتX
من کیستم؟ ما کیستیم؟
محلی برای ابراز وجود آزاد و بدون واهمه

اندر حكايات و روايات آمده است كه روزي شيخ ما –رضي الله عنه- بسان هميشه شمع جمع اصحاب گشته بود و مريدان از فضل او ، بسي خوشه چيني مي كردند كه ناگاه مريدي آشفته حال و پريشان روزگار، روي خراشان از در درآمد و چنين آواز داد كه يا شيخ مدتي است كه در كار دين خون خورم و دم بر نيارم و اكنون گر تو يا شيخ به فريادم نرسي دور نباشد كه از زبانه هاي آتش سوزان درونم كفر گويم و از دين برگردم و در آتش دوزخ افتم.

پس از اين سخن جمله اصحاب شيخ از شدت دين ورزي و غيرت برآشفتند و برخاستند تا كار آن بي ادب جاهل مرتد را با شمشير آخته بسازند و زمين خدا را از لوث وجود آن نادان پاك گردانند.

پس شيخ فرياد برآورد كه: به خدا قسم هركس شمشير از نيام بركشد از ما نباشد و زودتر از اين بي صفت در آتش سوزان جهنم اوفتد.

مريدي گفت: آخر يا شيخ! مگر نه آنكه اين ابله اينك كفر گفت و كشتن او نه واجب بل ثوابي همسنگ هفتاد حج و آزاد كردن هفتاد بنده آمد؟!؟!؟!

شيخ گفت: گر تو مرد خدايي بهتر آنست همان هفتاد بنده را آزاد كني؛ اما تو از شدت بخل اين كار نمي كني و كشتن مومني گمراه را آسانتر يافته اي! وانگهي اگر راست گويي و دعوي ايمان داري فردا به همراه عائله ات به ميدان فلسطين برو و جنايات غزه را محكوم نما و بهتر از آن اينست كه سفري به غزه رفته و انجام دهي عملياتي انتحاري انجام دادني! كه به خدا قسم اين خدا را خوشتر آيد از كشتن هزار مرتد!

سپس شيخ نيمه مرتد را فرمود اينك كه منت از مرگ رهانيدم بنال تا آگاه شويم از دل آشوبت!

آن نادان نيمه كافر چنين ناليد، ناليدني: كاي شيخ شصت سال عبادت خداي تعالي كردم، كردني و در راه او بسي دختر پسرها را به منكرات معرفي كردم، معرفي كردني؛ بسي دانشجو كتك زدم، زدني و شكم دگرانديشان دريدم، دريدني؛ بسي تقلب در انتخابات نمودم، نمودني و با يك شناسنامه ده تا صدبار راي دادم، دادني؛ در قتال زنجيره اي في سبيل الله بسي خون جگر خوردم و داروي نظافت خاييدم، خاييدني (خاييدن به معني جويدن)؛ با كفش خود سر بسي خبرنگاران لمس كردم، لمسيدني؛ در عزاي سيد الشهدا بسي قمه بر روي و موي كشيدم، كشيدني؛ بسي نسوان ضعيفه لطيفه را براي پيروزي اسلام به بلاد خارجه يا نيكتر بگويم عربي قاچاق نمودم، اين يكي واقعاً نمودني؛ بسي تير خلاصي در قلب دگرانديشان چكانيدم، چكاندني؛ بسي دفتر روزنامه و سينما سوختم، سوختني؛ به رسم پيغمبر بسي زنان و دختران صيغه نمودم، باز هم نمودني؛ و خلاصه بسي پيكار در راه حق تعالي كردم و دربرابر اينهمه پيكار تنها يك چيز از خدا خواستم، خواتسني.

شيخ با روي دژم گفت اي ابله يا هم اينك اصل ماجرا را بگو، و يا اگر باز به فرعيات مشغول گردي و گل واژه گويي از سرگيري، خون تو را بر مريدان خود مباح همي گردانم، گرداندني!

پاسخ آمد كه يا شيخ بر من همي ببخشاي كه من گل واژه گويي را نيز از شما آموختم و با آن بسي مغز خورده ام، مغز خوردني! اما گر تو نمي پسندي اينك اصل ماجرا را بشنو كه تنها خواسته من از جبار قهار شديد العقاب اين بود كه يا به چشم خويش معجزه اي بينم، ديدني و يا نميرم مگر چهره به ديدار يكي از انبيا – هرچند ناچيز و غير مهم مانند جرجيس نبي عليه السلام- روشن گردانم؛ اما اينك كه آب عمر من از جوي رفته و خود را در چنگال مرگ همي بينم به اين آرزوي خود نرسيدم!

شيخ گفت اي ابله! چگونه چنين گزاف گويي حال آنكه در جمهوري اسلامي هر آدم بي صفت ناداني چون تو روز را به شب نمي رساند الا كه ده و بل صد نبي خدا را زيارت كند حضوراً اَو تلويزيوناً؟!؟!؟!

آن مرد درآمد كه يا شيخ دانم كه دولتمردان ما در قساوت و شقاوت و لجاجت و معاندت با خلق الله چيزي از انبياء كم ندارند كه حتي بر آنها پيشي گرفته اند؛ اما آخر اينها بندگان مخلص خدايند و نه پيامبران او!

شيخ گفت اينك ماجراي خوابي را كه چندي پيش ديدم بر شما آشكار گردانم، گرداندني:

شبي در خواب يوسف پيامبر را ديدم و از فرط جمال و جلال او آنچنان به راستي فتاديم كه پس از برخاستن از رويا خود را جنب يافتيم! در خواب گفتم اي يوسف مصري چه مي شود گر در بيداري به حضورت شرفياب گردم؟

يوسف خنده اي زد و فرمود كه تو در بيداري نيز ما را مي بيني اما از درك آن محرومي. پس بدان كه من همان حاج شيخ دكتر محمود الاحمدي نژاد مويد الاسلام هستم؛ كه چندي پيش بت آمون را شكستم و اينك بت انرژي هسته اي را مي شكنم شكستني!

گفتمش اي يوسف زيبا روي مصري ما را گرفته اي گرفتني؟!  در همه عمر اسكول محمد و علي و جعفر و مهدي صاحب زمان بوده ايم، بودني و اينك تو كه در صف انبيا جقله اي بيش نبودي و به يمن سريال يوزارسيف سري در سرها درآورده اي نيز هوس اس كردن ما را مي كني، كردني! ما در كتب خوانديم كه زنان مصر از شدت زيبايي تو انگشتان دست را بجاي ترنج بريدند و هيچ نفهميدند؛ و اين محمود افغان چنان بدچهره و زشت روي است كه هيچ بنده اي را ياراي نگريستن در آن دو چشم شيطاني نيست! بيچاره زنش كه جز در ايام سفرها بايد شبانه پذيراي او باشد و گمان كنم كه هوس سفرهاي استاني را او در سر شوي خود انداخته، انداختني! تا بدينوسيله گاهگاهي از خير ديدن روي زشتش محروم گردد!

يوسف گفت زبان در كام گير تا اين راز بر تو آشكار نمايم: آيا در همين سريال كذايي نديدي كه من نيز بسان محمود كه مدتها قبل بروز بحران مالي جهاني را پيش بيني نموده بود هفت سال نعمت و هفت سال قحطي مصر را پيشگويي نمودم؛ آيا كاندوليزا رايس با زليخا يكي نيست كه هر دو از شدت عشق مي خواستند سر به تن محبوبشان نباشد و اين مرا ده سالي به زندان افكند و آن ديگري نيز گر مي توانست همين و بدتر از اين بر سر محمود مي آورد؟!؛ آيا من نيز بسان محمود به مديريت بحران ننشستم؛ و بسان او براي آمارگيري از درآمد رعيت و مشخص نمودن تعداد صنعتگران و كشاورزان و فقرا و اغنيا برنخاستم؛ آيا من نيز بمانند او سعي در هدفمند نمودن يارانه ها ننمودم و لايحه تحول اقتصادي به فرعون زمان ارائه نكردم؟!؛ آيا نديدي كه من نيز بسان او با جامه مبدل به ميان مردم رفتم و از نزديك در جريان مشكلات آنان قرار گرفتم؛ آيا ميان من كه مردم برايم نامه مي دادند و او كه رعيتش هزاران نامه را روانه دفترش مي نمايند فرقي ديدي؟؛ آيا ما هر دو به سفرهاي استاني نمي رويم؟؛ و اگر مي بيني كه چهره من زيبا و ازآن او زشت است بدان كه سعي بر آن بوده كه چهره من شما را به ياد حزب اللهيان لبنان بيندازد! باري من و محمود يك روحيم در دو جسد و هرگاه هواي ديدن ما كردي به در خانه محمود برو رفتني و كردني يا شايد دادني!

چون سخن شيخ بدينجا رسيد اشك از چشمان آن مرد درآمد و از شدت پشيماني موي از سر و صورت كند و روي خراشيد و ناله كنان گفت: پيش از اين نيز هاله اي قدسي گرد سر حضرت محمود عليه السلام ديده بودم ديدني، اما گمان مي كردم كه ايراد از گيرنده است و عينكي از براي خويش تهيه ديده بودم؛ اينك كه اين خواب بر من بازگفتي يا شيخ بدان كه من تازه ايمان خود را از تو دارم و زين پس در ثواب هر سيلي كه بر صورت كافران كوچه خيابان زنم و يا در هر لگدي كه بر سر و صورت و سينه و شكم اشقياي قلم به دست فرو آرم؛ و نيز در هر استخواني كه با ضربه چماق من تكه تكه گردد؛ تو نيز شريكي. مرد اين بگفت و از شدت شوق چيزي نمانده بود كه جان از تنش بيرون رود.

پس جمله مريدان را آن حال خوش آمد و در نواهاي او شريك گشته به زيارت عاشورا نشستند و همي قمه بر سر و روي خود زدند و عهد كردند تا پايان آن روز هزار مرتد را از دانشگاه روانه زندان نمايند باشد كه خدايشان در آن دنيا با مواليشان محشور فرمايد!

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/10/22ساعت 7:46 بعد از ظهر توسط کوروش پارسی |

سلام علیکم و رحمه الله و برکاته

ببخشید فکر کنم رحمه الله و برکاته رو باید آخرش می گفتم حالا خیلی هم مهم نیست...

و اما بعد از آنجا که ما دوباره چند وقتی است ستاره سهیل شدیم و پیدامان نیست و ممکن است دوباره گمان شود که به غیبت صغری کبری رفته ایم و از آنجا که هم اینک ما سرباز اسلامیم و همانگونه که حتما تاکنون خواجه حافظ شیراز نیز فهمیده است امروز تمامی اسلام دربرابر تمامی کفر در نوار غزه مبارزه می کنند دیدیم اگر همچنان ما در سکوت به سر بریم شاید این شائبه پیش بیاید که به جنگ با دشمن صهیونیست اعزام شده ایم و مشغول عملیات شهادت طلبانه هستیم و مشت محکمی به مناطق حساس دشمن وارد می آوریم تا میخ اسلام در منطقه محکم کوبیده شود لازم دیدیم اندکی آفتابی گردیده و به یاد برادران و خواهران بیاوریم که ما چندی پیش از اعزام به خدمت وصیت نامه ای در همین وبلاگ نگاریده ایم و درآن حقایقی را راجع به شخصیت شیطانی خویش بازگو نموده ایم و خدای نکرده گمان نکنید که ما هوس لقا الله را کرده ایم و بدانید که بنده هیچگاه در میادین رزم حاضر نخواهم شد و ترجیحم در این مواقع این است تا حتی الامکان در بزم شرکت جویم!

اما اینکه پیدایم نیست دلیل اولش این است که هفته پیش خواستم پیدایم شود که بلاگفا اجازه نداد یعنی هرکاری می کردم که آپ شوم نمی شد و فقط عنوان آپ در صفحه ظاهر می گردید و بعد از ساعتی سر و کله زدن با اینترنت حوصله مان سر رفت و عطایش را به لقایش بخشیدیم و بعد از آن روز هم هی مشکل پشت مشکل ظاهر می شود و ما را از زیارت شما دوستان نیک سیرت محروم می گرداند.

خوب به گمانم اکنون به اندازه کافی افشاگری نموده ام و اینک با خیال آسوده می روم تا به بقیه مشکلات دینی و غیر دینی برسم

تا دیداری بعد خداوند یار و نگهدار شما باد و حالا باید بگم که السلام علیکم و علیکن و رحمه الله و برکاته

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/16ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط کوروش پارسی |

بعد از حرکت 20 امتیازی خبرنگار عراقی در پرتاب لنگه کفش به سمت جرج بوش، شخصیتهای سیاسی و غیر سیاسی زیادی از این اقدام تقدیر کردند. از تصمیم صنف نمی دونم چی چی فروشان که تامین کفش تمام خانواده این خبرنگار رو به صورت مادام العمر بیمه کردن بگیر تا شیرینکاریهای خبرنگار مشنگ صداوسیما در تهیه یه گزارش از نظر مردم غالباً اسکول ایرانی در این مورد. حتی یکی دوتا از دوستانی که تو وبلاگ خود من کامنت دادن هم از این کار گویا خوششون اومده.

در پاسخ به همه این عزیزان باید بگم که اولاً خبرنگار وظیفشو باید با قلم انجام بده نه با کفش وگرنه بهش می گفتن کفش نگار! به نظر شما اگه این خبرنگار بجای بوش بود با این روحیاتش کمتر از بوش جنایت می کرد؟!؟!

ثانیاً توروخدا از این حرکت اینقدر ذوق مرگ نشید چون داداش این خبرنگار شجاع اعلام کرده که برادرش همونقدر که از بوش متنفره از کمکهای معنوی ایران هم متنفره! خوردی؟! هستشو تف کن بیرون!

تازه برادران و خواهران خوش غیرت! من میخوام بدونم امثال این خبرنگار محترم عراقی اون موقع که صدام حسین فقیدشون بمب و موشک رو سر ماها می ریخت یا اون موقع که برادران سردشتی رو شیمیایی می فرمود کدوم گوری بودن که یه دمپایی ابری هم بزنن تو سر رئیس جمهور خودشون؟ آخه ناسلامتی از قدیم گفتن یه سوزن به خودت بزن یه جوالدوز به مردم!

در ضمن شماها که دلتون اینقدر برای خبرنگاران عرب میسوزه، میشه بگید وقتی جناب آقای قاضی مرتضوی، لطف می فرمودن و با ضربات کفششون ذره ذره جون زهرا کاظمی خودمونو می گرفتن چرا صداتون درنیومد؟!؟!؟! لابد چون زهرا کاظمی یه عامل اجنبی و جاسوس موساد و سیا بوده نه؟!؟!؟!

اگه همین اتفاق و خیلی ساده تر از این، تو مملکت خودمون افتاده بود تو همون 20 دقیقه اول، اینقدر خبرنگارو کتک می زدن که دست امریکا و انگلیس و اسرائیل و فرانسه و کانادا و آلمان و 50 تا کشور دیگه پشت این جریان کشف می شد، اما بازم گلی به گوشه جمال امریکای جهانخوار که از این کارا نکرده!

واقعاً دست مریزاد آقای بوش که دموکراسیت حداقل اونقدر جوندار هست که هر مترسکی جرئت کنه بدون کفش هم روش قدم بزنه!

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/09/26ساعت 11:4 بعد از ظهر توسط کوروش پارسی |

میگن خبرنگار عراقی که موقع سخنرانی پرزیدنت بوش کفشهاشو به طرف رئیس جمهور ایالات متحده، پرتاب کرده، در بازجویی معترف شده که هدف از اینکار کشتن سوسکی بوده که پشت سر بوش رو دیوار داشته رژه می رفته!

بوش هم شاکی شده و گفته پس چرا موقع سخنرانی احمدی نژاد هیچوقت سوسک رو دیوار راه نمیره؟!

احمدی نژادم هر هر خندیده و گفته: «زکی! مرتکه اخمق من کلی سوسک تو لباس مباسام دارم بخاطر همینم هیچ وقت دچار این گرفتاریا نمیشم!»

رهبر انقلاب هم کلی ذوق کرده و تصمیم گرفته 20 میلیون جفت کفش به مردم عراق و افغانستان و لبنان و فلسطین هدیه بده، به شرطیکه با هر کفش حداقل هفته ای یک سوسک کافر مورد هدف قرار بگیره!

فرمانده سپاه پاسداران هم اعلام آمادگی کرده که به کلیه برادران عضو القاعده و طالبان و حماس و حزب الله و ... کفش اندازی یاد بده تا کافرین فکر نکنن که همیشه میتونن با جاخالی دادن، از عذاب الهی فرار کنن.

کفش ملی هم مامور شده تا با همکاری جوانان دانشگاهی و متخصصین و با بهره برداری از نانو تکنولوژی زیره کفشها رو حسابی مستحکم کنه تا در هنگام اصابت، دندان کفار را در دهانشان بریزد و به این وسیله کفش محکمی بر دهان استعمار کوبیده بشه!

وزارت دفاع هم از سرمایه گذاری بر روی پروژه کفشهای دارای سیستم هدایت هوشمند خبر داد، تا خطای نشانه گیری کاربر تاثیری بر دقت اون نداشته باشه.

قرائتی هم مامور شده تا حسابی توی کتب احادیث بگرده و چند تا روایت راجع به ثواب جنگ با کفش پیدا کنه و اصولاً ببینه در کدوم آیه از قرآن در این باب صحبت شده!

حوزه علمیه قم هم از این ببعد هر سال 24 آذر همایش جهانی «الکفش و خواصها فی حیات الشیعه لحربه فی القتال مع الکفار» برگزار می کنه.

امام خمینی هم از اون دنیا پیام داده : «ولکن من در این حوادثی که چنین مملکتی در این ایام شاهدند، اثری از کفش خدا و امام زمان را می بینم و شما گمان نکنید که این خبرنگار اون کفش را با اختیار خودش به اون بوش که پسر اون یکی بوش بود پرتاب کرد بلکه این نشانه پیروزی این کفش بر اون شمشیره.»

خاتمی هم گفته در منطق دیالکتیکی دنیای فرامدرن امروز، کفش نقش مهمی در مباحثات بین تمدنها داره!

رفسنجانی هم که افق بازار یک میلیارد جفت کفشی دنیای اسلام رو میبینه سریعاً دستور داده دو سه تا از باغ پسته هاشو خراب کنن بجاش کارگاههای کفش سازی راه بندازن!

آیت الله جنتی هم هاله ای قدسی دور این کفشها شناسایی کرده و فتوا داده که هرگونه نقاشی از این کفشها کان در حکم محاربه با امام زمان است.

فرمانده بسیج هم دستور داده تا از این ببعد هرماه به هر بسیجی دو جفت کفش و یک جفت پوتین نو سهمیه داده بشه تا امت حسابی لگدکوب بشن!

آیت ا... نوری همدانی هم فتوا داده که رفتن با کفش در مستراح حرام است و بلکه باعث خروج از دین و ارتداد است و هرجا چنین شخصی یافتید خواهر و مادر او بر شما حلال خواهد بود! گوارای وجود!

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/09/26ساعت 1:17 قبل از ظهر توسط کوروش پارسی |

اندر روایات عهد عتیق اینگونه آمده است که چون هفت سال از به بند کشیدن یوسف در زندان مصر گذشت، شبی فرعون در خواب دید که هفت گاو فربه از نیل برون جسته و مشغول چرا شدند، و هنوز سر از زمین برنداشته بودند، که نیل خشک شد و از خاک آن هفت گاو لاغر برآمدند و کار هفت گاو فربه را ساختند. پس فرعون وحشتزده از خواب برخاست و شتابان به دنبال کاهنان معبد آمون فرستاد تا بلکه خواب را تعبیر نمایند؛ چون کاهنان و خواب گزاران از فهم چنین خواب شگفتی درماندند، شرابدار فرعون به او گفت آنگاه که در زندان به سر می برده زندانیی عبرانی، یوسف نام، خواب او و کسی دیگر را تعبیر نموده و پس از سه روز تعبیر او لباس حقیقت بر تن نموده است. پس فرعون فی الفور کس فرستاد تا آن زندانی را بیاورند.

یوسف چون وارد قصر فرعون شد، و از خواب او آگاه شد تعبیر را چنین فرمود: «آن هفت گاو فربه، هفت سال خوشی و نعمت و وفور محصولات، و آن هفت گاو لاغر، هفت سال قحطی است که از پی این خوشی می آید.»

پس فرعون بر او آفرین گفت و سریعاً وزرا و ملازمان را آهنگ داد که، چه نشسته اید؟ خبر مرگمان شما وزرای مایید، سریعاً بروید و کارها را در این هفت سال پیشین آنچنان رتق و فتق کنید که برای هفت سال پسین، اندوخته ای برای خلق آلامون بماند.

یوسف بانگ برآورد که ما تاکنون گمان می بردیم که فرعونیان کمینه توجهی بر مصالح رعیت نداشته و جز به هوی و هوس خود نمی اندیشند، حال تو را چه می شود که آهنگ تغییر تاریخ نموده ای؟!

پس فرعون درآمد که درست است که ما و پدرانمان افرادی بس سودجو و نابکار و فاسد بودیم، اما دیگر جمهوری اسلامی نیستیم که جان مردم برایمان چون متاعی ناقابل دور ریختنی باشد، حال تو بگو ای یوسف کنعان، اگر به کار مردمانم نباشم و آنها از قحطی جان در نبرند بر که فرمان رانم و امورات را چگونه گذرانم؟!؟!؟!

یوسف خنده ای زد و گفت: گمان می بردم که شما فرعونیان افرادی تیزهوشید اما ای فرعون تو را بسیار ساده یافتم، و دلیلش این است که تو هنوز در مذهب چندخدایی آمونیسم مهجور افتاده ای و کاهنان معبد آمون گرچه بسیار حیله گر و طماعند اما ناکارآمدی دینشان مانع پرورش فکرشان است، و آنچنان که بایسته است در دوشیدن شیر مردم شایسته نیستند! اما من که یکتا پرستم یکتا روشی بلدم که با آن می توان تا مدتها بر خلق همچون خری راهوار آسوده نشست حال آنکه آنها گمان می برند که بسوی بهشتشان می بری! من این راه را بر تو خواهم نمود و چون استادی همه فن حریف تو را که شاگردی بی خرد بیش نیستی، در هر قدم یاری خواهم نمود اما شرط نخست آن است که به من و خدای من ایمان آوری.

پس فرعون فی الفور ایمان آورد و گفت ای نبی خدا، مر از تو بسی شرم می آید که تو اینچنین خیرخواه مایی و ما تو را هفت سال در زندان انداختیم و اکنون دانستم که در تمامی این مدت این نه تو که ما بودیم که زندانی کودنی و نادانی خویش گشته بودیم. حال که تو را از زندان چون گوهری از ژرفنای چاه بدر آورده ام بر من منت گذار و رمز و راز خویش با من بازگو. باشد که از تو تاج و تخت ما قوتی افزاینده بگیرد!

پس یوسف چنین گفت که: «در این هفت سال در همه جا و همه حال با مردم می باش و خود و اعوان و انصارت همیشه چنین بگویید که سالهای عافیت و وفور شما را نفریبد که خداوند به نبیش وحی نموده که بعد از این، هفت سال قحطی و خسران در راه است. پس ای مردم صرفه جو باشید و جز به قدر نیاز نخورید و نپوشید و نیاشامید و ن... ؛ و بدانید بهشت برای آنانیست که نیازشان به دنیا کمتر باشد، و پست تر از خور و خواب چیزی در این دنیای فانی نیست. ای فرعون در تمام این هفت سال مردم را از حال ملتهای پست تر از خودشان باخبر کن و به راست یا دروغ مدام در گوششان تکرار کن که فلان ملت و بهمان قوم از اینهمه عنایاتی که خداوند به یمن وجود یوسفش به شما داده محرومند و در خواب هم رویای چنین زندگی شیرینی را نمی بینند؛ پس اسراف نکنید که در روز داوری اسرافکار بس زار و پشیمان خواهد بود. و تمامی اجناس لازم را احتکار می کن تا به وقت مناسب با بهایی بس گزاف آنها را به خلق اندازی که به خدا قسم روز داوری که پدرانم آنچنان عمرشان را در آگاهانیدن مردم از آن تلف کردند همین بوده و هست. همچنین در این سالهای نعمت به اختیار و زور برای اقوام دیگر نیز از مردمان صدقه بگیر و به آنها پند ده که خودخواه مباشند. و البته این صدقات را جز به اندکی برای خود نگه میدار. چون این هفت سال به سر رسد، مردمانی خواهی داشت که از شدت فقر استخوان هاشان به پوست چسبیده، رنگ از رخساره هاشان پریده، نور از چشمانشان دویده، به انتظار ملک الموت نشسته تا کی از در درآید، و آنچنان با فلاکت خو گرفته که گویا زندگی را جز این امکانی دگر نیست و هرگز غیر این نزیسته اند! و صد البته مردمانی که در دوره وفور خود اینچنین تنگدستانه زیسته و به دنبال لقمه نانی از بام تا شام دویده اند در دوره قحطی انتظار بسی بدتری دارند و به مغز نداشته هیچ کدامشان نخواهد رسید که از تو ذخایر هفت سال پیش خود را بخواهند و تو می توانی اجناس احتکار شده را با قیمت بالا، به اندک مردمی که استطاعت دارند بفروشی و خزانه خود را بیش از دوران وفور مملو از در و گوهر گردانی. اما فرعون بدان که تو در این راه تنها نیستی و من همواره با تو به هرکجا که روی و با هر که سخن گویی خواهم بود و با پندهای خود تو را یاری خواهم نمود، اما باید بدانی که این کار خرج دارد و سبیل من بسی محتاج چرب و چیلی شدن می باشد. اکنون اگر این نقشه را سودمند یافته ای برخیز و با من بیعت نما که بسیار کار داریم.»

فرعون که از شنیدن اینهمه پند خیرخواهانه به گریه افتاده بود در پای یوسف به خاک افتاد و ضجه زنان گفت که گر دانستمی چه گوهری بخاطر این زلیخای حیف نون به زندان افتاده زودتر از اینها به دادت می رسیدم. پس یکی از ملازمان خویش را آواز داد که الساعه پوتیفار و زلیخا را به بند کرده به نزد او آورند تا دمار از روزگارشان به درآرد! و چنین ادامه داد که اکنون که پیش مایی حوادث دهر تو را نترساند که اگر خدایت هم از تو برگردد و یاریت ننماید من با تمامی قدرتم یاریت خواهم نمود و زلیخا که سهل است لب تر کن تا نفر تی تی خود را با آن ناز و کرشمه اغواگر به نزدت فرستم و یا اگر نمی پسندی در ادوار و ازمنه پیش و پس سفر نموده و هزاران سودابه و شیرین و لیلی و عذرا و نیکی کریمی و نیکول کیدمن و  آنجلینا جولی و جنیفر لوپز و کامرون دیاز به پایت بریزم. ای یوسف ما زین پیش هم از کاهنان، بسیار نیرنگ آموختیم اما اکنون دریافتم که تو چیز دیگری!

یوسف جوابش داد و گفتا که اکنون تو هیچ از من و اسلاف و اخلافم نمی دانی و به یک گوشه چشم ما چنین مست شدی. ترسم از آن است که کارهای بعدیم چنان هوش از تو برباید که کم بیاوری و دیوانه شوی! پس بدان که بعد از من بسی کاهن خواهد آمد و بعد از تو نیز بسی پادشاه! اما کاهنان همواره پادشاهان را با نام خداوند یکتا محافظت خواهند نمود چنان که من تو را حفظ کردم. و آخرین کاهنان که آخوند نام دارند آنچنان در این کار خبره گردند و کارهایی نمایند که خدا را نیز از اعمال خود - چون طفلی که جادویی را می بیند- انگشت به دهان گردانند؛ و برای همیشه به خوشی خواهند زیست. اکنون برخیز که من و تو بسیار کار داریم دسایس دیگری نیز هست که باید آنها را در کارگاه عملی فراگیری.

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/09/19ساعت 5:56 بعد از ظهر توسط کوروش پارسی |

چند روزه که باز مسئولین بزرگوار مملکت، دارن درباره حفظ وحدت و ضرورت وحدت و فایده های وحدت و ریشه های وحدت در صدر اسلام و وحدت از دیدگاه امام و خلاصه هر چیزی که ربطی به وحدت داشته باشه صحبت می کنن. حالا من نمی دونم باز قراره چه اتفاقی بیفته که ما ازش بی خبریم اما یه سوال خیلی خیلی جدیتر که تو ذهنم جا گرفته و هنوز نتونستم براش جواب پیدا کنم یا شایدم تونستم اما نمی دونم که جواب درستی هست یا نه اینه که، تو مملکتی که کسی اجازه متفاوت بودن رو نداره چطور میشه به وحدت رسید؟

جایی که قراره افکار و عقاید همه در چارچوب اصل مترقی ولایت فقیه باشه، وقتی همه مجبورن ضد ضد ولایت فقیه باشن، وقتی برای اینکه یه قدم که نه به اندازه سر انگشت کارت جلو بره مجبوری کلی ادا و اصول دربیاری و به چیزایی که کمترین اعتقادی بهشون نداری احترام بذاری، وقتی همه باید جلو کسایی که اندازه یه بز هم شعور ندارن دولا و چارلا بشن، وقتی حتی کسی نمیتونه متفاوت از مد روز مملکت (که البته سی ساله این روز ادامه داره) لباس بپوشه، وقتی افکار همه قالبیه که از مطهری و امثالهم به ارث رسیده، اگه خانمی سرسوزن موهاش بیرون باشه حتماً از جاده عفاف خارج شده، وقتی اگه به خدا که نه حتی به مدرک وزیر کشور مملکتت هم شک کنی جات ته جهنمه، وقتی کوچکترین احساس فردیت و کوچک ترین آگاهی از اینکه بابا من با همه آدمهای دیگه فرق دارم بزرگترین گناهه که هیچوقت بخششی در انتظارش نیست، و هزاران وقتی دیگه ... حالا شما قضاوت کنید که اصلاً تفاوت ما با همدیگه چیه که بخوایم به وحدت برسیم؟!

به هر حال از ما انتظار دارن که قبول داشته باشیم بهترین شیوه زندگی، زندگی تو همین زندانیه که بهش خو گرفتیم، بهترین حکومت همین دستگاه فاسدیه که داریم زیر چرخاش له میشیم، و بهترین حاکمان هم همین نامردمانی که با چماق بالا سرمونن،و کسی هم جرئت کوچکترین مخالفت معناداری رو نداره و در عین حال میخوان سر تفاوتهای نداشته به وحدت برسیم.

رمانی هست به نام 1984 که به بهترین وجه، سقوط انسانیت رو در عصر نوین در تمامی جوامع پیش بینی می کنه... یکی از واژگان کلیدی در اون دنیای نوین خیالی (اما از هر خیالی حقیقیتر) دوگانه باوریه، یعنی اعتقاد محکم به چیزی که همزمان بهش اعتقادی نداری، و هر دوی اینها با صداقت کامل اتفاق میفته! فکر می کنم خیلی از شعارهای سردمداران ایرانی  هم که تو ذهن خیلی از ماها جا گرفته از همین قسم اعتقادات باشه!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/09/13ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط کوروش پارسی |

دو سه روز پیش تو یکی از روزنامه ها خوندم که یکی از مسئولین دلسوز و محترم که لابد مثل زیبا ترین رئیس جمهور تاریخ مدنیت، مشکل کم خوابی هم داره و در روز 20 ساعت رو به حل مشکلات مردم اختصاص میده فرموده که : «امسال قطعی گاز نداریم»!!!

وقتی یه مقدار ذهنمو مرور کردم ناگهانی و بدون برنامه قبلی و سوء نیت یادم افتاد که پارسال همین موقعها هم یه مسئول محترم دیگه در اخبار تلویزیونی با اطمینان تمام گفت که امسال مشکلی در زمینه تهیه سوخت و گازرسانی نداریم. همون موقع یکی از بستگان اینجانب که مویی سفید کرده و از قرار معلوم هفت هشت ده تا پیرهن و زیر پیرهن بیشتر از ما پاره کرده و کلی از دسایس استعمار پیر بریتانیا هم حالیشه گفت که امسال (یعنی همون پارسال)  حتماً گاز قطع میشه وگرنه دلیلی نداشت که تو اخبار از قطعی یا عدم قطعی اون صحبت بشه! (و اگر عقل من اون موقع کار می کرد می رفتم کلی بخاری برقی و نفتی و خلاصه هر وسیله گرمازای غیر گازی می خریدم و احتکار می نمودم تا در شرایط بحرانی اونها رو به قیمت خون پدرم که البته هنوز در قید حیاته و تازه قراره بره تو قید هال و پذیرایی به خلق الله مسلمون همیشه در پهنه می انداختم ای وای ببخشید می فروختم.) اون موقع ما لب کلام این فامیل باتجربه رو نگرفتیم اما چند ماه بعد که چه عرض کنم فقط چند هفته بعد در کمال بهت و حیرت دیدیم که همون شد که باید می شد و درحالیکه مردم چین و ماچین و هند و ونزوئلا و گینه نو و کهنه و سوریه و روسیه و عراق و افغانستان و جزایر سلیمان و جیبوتی و توجیبی و غیر جیبی و گامبون و ... داشتند تو سرما از شدت گازرسانی ایرانیها گرمازده می شدن و به ریش اونایی که ریشدارن می خندیدن، مردم خودمون گاز نداشتن و به همدردی با اسکیموهای 100 سال پیش پرداختن (لازم به ذکره که اسکیموهای امروزی هم هیچوقت از نعمت گاز محروم نمیشن).

حالا فکر می کنم که امسال هم این مسئول محترم ما می خواسته بگه که: «امسال قطعی، گاز نداریم» (یعنی امسال قطعاً گاز نداریم) اما چون شبا که باید بخوابه مشغول خدمت به مردمه و مشکل بیخوابی داشته یهو اشتباه عوضی شده و ته قطعی رو بجای سکون کسره داده و این حرف از دهنش پریده!

نتیجه اخلاقی اینکه من دارم آماده میشم برم  همون بخاری برقی و نفتی و سایر لوازم گرمایشی غیر گازی رو احتکار کنم.

+ نوشته شده در جمعه 1387/09/01ساعت 2:12 بعد از ظهر توسط کوروش پارسی |

سلام

نمی دونم بعد اینهمه غیبت صغری و کبری هنوز کسی کوروش پارسی رو یادشه یا نه؟! اصلاً نمی دونم کسانی که یه زمانی قدم رنجه می فرمودند و به کلبه حقیرانه ما میومدن و اراجیفمونو با دقت مطالعه می کردن هنوز در قید حیات مجازی هستن یا اینکه مثل خود من مدتهاست که اینترنت و وبلاگ نویسی و وبلاگ خونی رو ترک کردن!

راستش من که به دلیل خدمت اونقدر اوقاتم از دست خودم دراومده که حوصله زندگی کردنم نداشتم تا چه برسه به زندگی مجازی. اما جدیداً هم یه مقدار کنترل بیشتری رو وقتم پیدا کردم یا بهتره بگم که به وضعیتم عادت کردم و هم اینکه دلم برای وبلاگ بازی خیلی خیلی تنگ شده! اینه که گفتم دوباره یا علیو بگمو برگردم سر کار و کاسبی قبلی کرکره رو بدم بالا و شروع کنم به نوشتن مزخرفات و خضعبلات همیشگی و چند تا مخ قدیمی و شاید چند تا مخ جدید بیکارم گیر بیارم که واسه خوردن حسابی جون میدن!

عرضم به حضور انور آشنایان و غریبه های محترم و محترمه که اینجانب الانه که در خدمت شما هستم جزو اموال ارتش جمهوری اسلامی ایران یا همون «آجا» (که فکر کنم بیشتر مخفف آقا جان است تا ارتش جمهوری ...) هستم و هر روز راس ساعت خروس خون از خواب بیدار شده به سمت محل خدمت خود روان شده پس از اینکه مقادیر معتنابهی وصیت نامه های خوشگل خوشگل برای شهدای گرانمایه ارتش نگاشتم (که وصف آن از حوصله این مقال خارج است و مجال دیگری می طلبد) مجدداً به منزل باز می گردم. اینا قابل توجه اون عزیزانی که اینقدر سنگ انقلاب و اسلام و امام و شهدا رو به سینه می زنن! یادتون باشه که یه ضد انقلاب خفن داره واسه ارزشهای انقلاب وصیت نویسی می کنه!

راستی تو ارتش به ما یاد دادن که ستون پنجم دشمن همه جا هست پس بهتره اطلاعات بیشتری در این زمینه ندم مبادا که یکی از اون ستونها خدای ناکرده ... . (هرچی دوست داری بجای بقیش بذار!)

خوب بازم برمی گردم و کلی اراجیف جدید براتون می گم.

فعلاً گودی بااااااااااااای

 در ضمن چون عزیزان زحمت کشیدند و وبلاگ منو فیلتریدن از این ببعد آخر آدرس وبلاگم یدونه ۱ هم اضافه کنید

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/22ساعت 8:53 بعد از ظهر توسط کوروش پارسی |

امروز درست جلوی در خونه ما دو تا خودرو که هر دو با سرعت نور در حال حرکت بودند نزدیک بود تصادف خفن اندر خفنی با هم بنمایند که مهارت هر دو راننده باعث شد تا درجه این تصادف به خفن کاهش پیدا کنه و خوشبختانه هیچگونه تلفات جانی در این حادثه گوش خراش رخ نداد فقط یه مقدار تلفات مالی رخ داد.

اما نکته جالب قضیه در این بود که رانندگان عزیز انگار از عدم بروز تلفات جانی خیلی هم خوشحال نبودند چون بلافاصله از خودروهای مربوطه پیاده شدند و با مشت و لگد سعی در جبران عدم تلفات جانی برای یکدیگر داشتند!!!

نکته جالب تر اینکه یکی از این رانندگان پلیسی بود که سوار بر خودروی نیروی انتظامی چنین دسته گلی به آب داد و بعدشم درگیری و فحاشی و هتاکی و ... خوب دیگه پلیس که این باشه توقع از بقیه چیه! و نکته جالبتر از جالبتر اینکه وقتی مامور راهنمایی رانندگی بر سر صحنه تصادف حاضر شد در میان حیرت فزاینده و بهت همگان (که یکیشم من بودم) در یک اقدام صنفی رای را به نفع راننده پلیس صادر نموددر صورتی که بنده و چند تن از شاهدین عینی قضیه پس از تشکیل جلسه فوری و شور خیابانی (بدلیل حساسیت قضیه) چنین تشخیص دادیم که بابا دیگه اینقدر تابلو بود که هر ننه قمری هم اگه میومد متوجه می شد که راننده ماشین انتظامی مقصر بوده!

خدا آخر عاقبتمونو با این نگهبانهای مال و جان و ناموس به خیر کنه

+ نوشته شده در جمعه 1387/05/25ساعت 1:1 قبل از ظهر توسط کوروش پارسی |

این روزا چیزی که زیاده قطعی برق و آب و گاز و تلفن و ...!!!!
دیروز یه لیستی به دستم رسید که در اون جدول زمانبندی قطع برق در منطقه های مختلف شهر رو نوشته بودن تا مردم با آگاهی از زمان و مدت قطعی برق بتونن برنامه ریزی کنن و استفاده بهینه ببرن؟!؟!؟! دست مسئولین محترم بابت تنظیم این جداول مندلیوف مانند درد نکنه! اما ما شاء الله هزار ماشاء الله در اون جدول تعدد ساعتهای قطع برق و مدت قطعی اونقدر بالا بود که می شد حدس زد چقدر فسفر و IQ برای تنظیم اون جدول سوزونده شده و و از اون مهمتر چقدر از منمابع طبیعی و غیر طبیعی مملکت (شامل کاغذ و جوهر پرینتر و خود برق و تایپیست و کامپیوتر و ...) مصرف شده بود تا خدمتگزاران ما این جدول رو تنظیم کنن و به دست من و شما برسه که مبادا آب تو دلمون تکون بخوره!
واقعاً که دستشون درد نکنه اما من پیشنهاد میدم که از این به بعد بجای ساعات قطع برق ساعات وصل برق رو درج کنن تا هم کاغذ و جوهر و ... کمتر مصرف بشه هم فسفر و IQ در این دوران بد سهمیه بندی سوخت کمتر به هدر بره و هم من بیچاره برای اینکه بدونم کی برق هست کمتر تو این جدول کنکاش کنم و جمع و تفریق و ضرب و تقسیم انجام بدم!
+ نوشته شده در شنبه 1387/05/05ساعت 11:37 قبل از ظهر توسط کوروش پارسی |